اما انگار اتفاق ها نمي توانند پشت حصار راز پنهان شوند،اتفاق هايي ساده ، اتفاق هايي پاك ،اين

اتفاق ها دست به دست هم مي دهند و نقشه مي كشند تا من بنويسم ، ملائكان كلمه اين اتفاق

هاي نجيب و صادق را خوب مي شناسند ، اتفاق هايي كه مي افتند تا من برخيزم

راستش ديشب خواب ديدم  باز زير آن درخت نشسته اي ، يك گل سرخ به دست داري  و مثل شاخه

 نبات  زيبايي ات هزار حافظ  را  آيينه به دست حيرت كرده است .حافظ داشت  برايت غزل مي خواند  اما

تو فقط آن گل سرخ را بو مي كردي،خواب ديدم اين سطر ها دست هايم را گرفته اند و دارند تا متني تازه

مرا مي كشانند ، سطرهاي معترف ،سطرهاي  ناگهان ، سطرهايي رها  

...

این روزها کمی رود میخواهم و کمی درخت .....