آمد گذشت از من و ساده سلام کرد
با یک نگـاه کار دلم را تمام کـرد
پروانه های سبز نگاهش قشنگ بود
بایک نسیم خنده به من احترام کرد
مشتی غزل ز دفتر احساس های خود
آورد و در کلاس ِ دلم ثبت نام کرد
چیزی به نام ِعشق در اعماق جان من
یکـباره با تمام وجـودش قـیام کرد
آری چه زود رفت و دلم را دچار این
انبـوه زخـم ِ کهنه ی بی الـتیام کرد
من را سپرد دست جدایی و سرنوشت
باران چشـمـهای مـرا مـستدام کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت ۹:۳ ق.ظ توسط پیمان
|