پریشانی   (1)

  

سلام ! چند بوسه  و ثانیه به آفتاب ِ تن ِ تو مانده که اینچنین مثل باران به من نزدیکی ! مثل باران به رویش ِ من. کنار ِ همین چند روز ِ پیش بعد از شنیدن صدای نازنین تو ، باز هم برای نوشتن روی همین نیمکت ِ سطرها قرار گذاشتم  و بی آنکه به انتهای مهمانی  ِ یادت فکر کنم با همین کلمه های همیشه عاشقانه و مهر ترانه ایی روی ذهن من رقصید که فقط تواَش میخوانی و می نوازی و من بی هیچ تصویری ترا منتظرم... گویی پلک زدن ِ انتظار را پایانی نیست.. انتظار کنار همین سطر ها و کلمه ها...بی شک این واژه های لبریز از تو ، ترا خواهند بوسید بجای همه ی همیشه نبودن هایم....

تو باید همیشه با لبخند باشی و نگذاری کلمه های غریب زیبایی ات را از من بگیرند. وقتی تو می آیی زیبایی دیگری در معنای وقت می روید و عطر وحشی تنت همیشه مرا سرشار می کند.مهربانم ! این چند وقت که نبوده ام نه اینکه زمزمه ی عشق را از یاد برده باشم که تو همیشه در من جاری هستی  فقط پریشانی ِ گاه و بیگاه که خودت می دانی مرا رها نمی کند که انهم به وصل تو آرام می شود.

بعد از چند ناگهان ِ مانده ؛ بالاخره از همه طرف می آیی ومن همه طرف را آب می پاشم....

با آرزوی هزار گل فروردین برای همآغوشی تو.