ترکیب گاهوارۀ چشمت نشستنی است
این خواب خوش پریدنی است و شکستنی است
عمرم ! نگاه آخرینت را به هم نزن
آن ارتعاش عاشقانه را به هم نزن
یک استکان، سلامتی چشمهایتان
خانوم سلام! شعر سرودم برایتان
خانوم سلام! آمده ام آسمان به دست
یعنی که شاهنامه ی ما آخرش خوش است
اینجا جنون وسوسه ها آب می شود
گُردآفرید عاشق سهراب می شود
خورشید روی قلب زمین دست می کشد
مهتاب را دوباره به بن بست می کشد
دیوانه وار عاشقی از سر گرفته ام
تا ناکجای قلب شما پر گرفته ام
موج نگاه خیس مرا باد می برد
تا عشق هم مقابل من کم بیاورد
حس می کنم زمان به عقب باز گشته است
پیشانی ام دوباره به تب باز گشته است
حس می کنم که فاصله آوار می شود
تاریخ زخمهای تو تکرار می شود
حس می کنم تمام حواسی که داشتم
در انفجار قلب شما جا گذاشتم
تنهایی ام سکوت تو را درد می کشد
این روزهای مرده، خدا درد می کشد
سر در گمم تمام دلم گیج می خورد
در ازدحام شادی و غم گیج می خورد
كفر است و غزل آيه ي شيطاني چشمت
اي كفر غزل مست مسلماني چشمت
دل مست عراقي غزل هاي نگاهت
جان شيفته ي سبك خراساني چشمت
دمساز لبت رودكي شوق بخارا است
اي شاه جهان بي سر و ساماني چشمت
عطار نشابوري گلهاي بهشتي است
قانون شفاي مژه درماني چشمت
گم مي شود اسطوره ي غم هاي تهمتن
در خاطره ي سبز سمنگاني چشمت
جمعند مضامين پريشاني و ترديد
دركوچه ي خيام پشيماني چشمت
شيريني فرهاد بخاراي خيالي
بلخ است سمرقند غزلخواني چشمت

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
بعد از این خوب و بدش باشد پای خودمان
انتخابی است که کردیم برای خودمان
این وآن هیچ مهم نیست که چه فکری بکنند
غم نداریم بزرگ است خدای خودمان
بی خیال همه با فلسفه شان خوش باشند
خودمان آیینه هستیم برای خودمان
ما دو رودیم که حالا سر ِ دریا داریم
دو مسافر همه در آب و هوای خودمان
احتیاجی به در و دشت نداریم اگر
رو به هم باز شود پنجره های خودمان
درد اگر هست برای دل هم میگوییم
در وجود خودمان هست دوای خودمان
دوست داریم که نفهمند.. بیا بعد از این
خودمان شعر بخوانیم برای خودمان
به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را
نگاه من پی ِ معماری نوین ِ تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را
رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را
ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را
من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!
به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را
دو آیه آینه بر من بخوان! که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را
گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
گاهی اگر خیال تو شب دیر می کند
حتی مرا غزلکده دلگیر می کند
صد مثنوی سکوت و بعدش سه نقطه چین
سنگینی سه نقطه مرا پیر می کند
...
صدای خس و خاشاک !
می بینی این روزها را ؟ !
....
عبدالکریم سروش در مطلبی توهین آمیز و بی سابقه که روزنامه حزب اعتماد ملی آنرا منتشر کرده است، خطاب به محمود دولت آبادی او را بی ادب، دروغ گو و عقده گشا نامیده است.
مطلب سروش در واکنش به سخنان دولت آبادی است که چندی پیش نسبت به عملکرد سروش در انقلاب فرهنگی انتقاد کرده بود.
مطلب سروش را در زیر بخوانید:
ديشب دوست حافظ شناسم تلفن زد و خبري بهجت اثر داد. گفت هديهاي گرانبها برايت دارم: در يکي از نسخههاي کهن ديوان حافظ غزل تازهاي پيدا کردم که بسيار خواندني و شنيدني است و آنگاه فکس مرا گرفت و عکس غزل را فرستاد. و اينک آن غزل:
برو به کار خود اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژدهها داده است
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه ميبرياي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخههاي چاپي حافظ ديده نميشود.)
به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گافهاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او ميتوانست به اين خفته پريشانگو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاهها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاهها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همهگونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنهکار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدويکني، جلالالدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوانترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانهروزعرق شرافت ميريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجتالاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پارهاي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا ميشد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظزاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصتطلبانه ژست آزاديخواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نميدارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نميگويد تا پريشان گويان، بيش از اين سمپاشي و فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشانگو آموزش و هشياري ميداد که وقتي امروز در تلويزيون ميگويند وزارت ارشاد به آييننامه انقلاب فرهنگي عمل ميکند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب ميکند، اين آييننامه دستپخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيمپور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشانگوي بيخبر، شکوهاي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آييننامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آييننامههاست و کتابهايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نميداند و اعضايشان را نميشناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم ميبافد و زمان را در مينوردد و دروغ بر دروغ ميانبارد و جهل بر جهل ميتند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا ميآورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسيخواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئهاي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نميدارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين ميکند و اينقدر نميداند که اين ميزبان که دولتآبادي به حمايت و ترويجاش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضاکننده همان آييننامههاي «غيرقانوني» است که وي از آنها ميخروشد و ميگريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولتآبادي زبان خود را به لوث کلماتش ميآلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين ميگزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها ميافکنند و پوست و پوستينشان را ميکنند و هلهلهکنان قصهاش را بر سر بازار و برزن ميگويند و در رسانههاي خبري خود ميآورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اوليتر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388
نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.
قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد: اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.
دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد: ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین اینکه ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات است که حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.
وی خطاب به مخاطبانش گفت: من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.
دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد: من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.
نویسنده رمان های "کلیدر" و "جای خالی سلوچ" تاکید کرد: من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.
وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت: آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.
دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت: من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟
|
|
||
|
. . .
|
|
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
|
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
| |
|
بر دست من نِه جام جان ای دستگیرعاشقان
|
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
|
آورده است چشم سیاهت یقین به من
هم آفرین به چشم تو ، هم آفرین به من
من ناگزیر سوختنم ، چون که زل زده ست
خورشید تیز چشم تو با ذربین به من
تا دست من به حلقه ی زلفت مزین است ،
انگار داده است سلیمان نگین به من
محدوده ی قلمرو من چین زلف توست
از عرش تا به فرش رسیده ست این به من
پریشانی (1)
سلام ! چند بوسه و ثانیه به آفتاب ِ تن ِ تو مانده که اینچنین مثل باران به من نزدیکی ! مثل باران به رویش ِ من. کنار ِ همین چند روز ِ پیش بعد از شنیدن صدای نازنین تو ، باز هم برای نوشتن روی همین نیمکت ِ سطرها قرار گذاشتم و بی آنکه به انتهای مهمانی ِ یادت فکر کنم با همین کلمه های همیشه عاشقانه و مهر ترانه ایی روی ذهن من رقصید که فقط تواَش میخوانی و می نوازی و من بی هیچ تصویری ترا منتظرم... گویی پلک زدن ِ انتظار را پایانی نیست.. انتظار کنار همین سطر ها و کلمه ها...بی شک این واژه های لبریز از تو ، ترا خواهند بوسید بجای همه ی همیشه نبودن هایم....
تو باید همیشه با لبخند باشی و نگذاری کلمه های غریب زیبایی ات را از من بگیرند. وقتی تو می آیی زیبایی دیگری در معنای وقت می روید و عطر وحشی تنت همیشه مرا سرشار می کند.مهربانم ! این چند وقت که نبوده ام نه اینکه زمزمه ی عشق را از یاد برده باشم که تو همیشه در من جاری هستی فقط پریشانی ِ گاه و بیگاه که خودت می دانی مرا رها نمی کند که انهم به وصل تو آرام می شود.
بعد از چند ناگهان ِ مانده ؛ بالاخره از همه طرف می آیی ومن همه طرف را آب می پاشم....
با آرزوی هزار گل فروردین برای همآغوشی تو.
ایام بر شما مبارکباد
ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند....
مبارک شمائید.
(از مقالات شمس)
من نام کسی نخوانده ام الا تو
با هیچ کسی نمانده ام الا تو
عید آمد و من خانه تکانی کردم
از دل همه را تکانده ام الا تو
دنيا قصيده بود ولي تو غزل شدي . . .
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصه این عشقهای پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته ست
چون هوسناکی ِ مشتی مردم ِ واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بی گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست !
در تلاطم های اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس می کشد موجی که طوفان زاده نیست
گامهایم با تو هر دم در شروعی تازه اند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوق العاده نیست
عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته ست
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
چه بي تابانه ميخواهمت ...
حسين بيشتر ازآنکه تشنه ی اب باشد محتاج لبيک بود افسوس که بزرگترين دردش
را بي آبي وزخمش راتشنگي نشانمان دادند.......
عاشق شده اي اي دل ! سودات مبارك باد
از جا و مكان رستي ؛ آنجات مبارك باد
كفرت همگي دين شد تلخت همه شيرين شد
حلوا شده اي كلّي ... حلوات مبارك باد
اين ديده ي دل ديده ... اشكي بُد و دريا شد
درياش همي گويد : دريات مبارك باد
اي عاشق پنهاني آن يار قرينت باد
اي عاشق بالايي بالات مبارك باد
خامُش كن و پنهان كن بازار ِ نكو كردي
كالاي عجب بردي كالات مبارك باد...
چادر شب را سرت کن مسافر تا هیچکس ...
روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس ...
مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم
زیر لب ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس...
من ترا دارم همین کافی اَست ؛ دخترهای شهر
روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس ...
آسمان را دنبال تو می گشتیم " عشق" !
در زمین پیدا شدی ... جایی که حتی هیچکس...
زندگی کشف است ورنه سیب هایی سرخ تر
سالها از شاخه می افتاد اما هیچکس ...
کوله بارت را مهیا کن که فصل رفتن است
مرگ شوخی نیست میدانی که او با هیچکس ..
صبح شما بخير كسي پشت در نبود؟
آري كسي شبيه خودم دربدر نبود؟
اين روز ها كسي به سراغم نيا مده است
يك سايه غريب همين دور وبر نبود؟
يك سال مي شود كه گم اش كرده ام ولي
از حس و حال گم شده ام با خبر نبود!
آري قطار آمد و شيهه كشيد و رفت
دستي براي بدرقه ی رهگذر نبود
رنگ سياه شب زده بر دفترو دلم
سيگارو شعر و چشم سياهت اگر نبود!
امشب از لطف به دلداری ِ ما آمده ایی
خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ایی
تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ
در شگفتم که بناگاه چرا آمده ایی
گفته بودی شبی از حالت ما می پرسی
شاید اندر پی ِ وعده به وفا آمده ایی
امشب ای باد چو آن زلف چه خوشبو شده ایی
شاید از کوچه ی معشوقه ی ما آمده ایی
...
در نظر بازی ما بیخبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند...
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند...
سر راست ترین نشانه ات باران بود
پرشورترین ترانه ات باران بود
تا ابر تمام خلوتم را بردی
ای چشم همه بهانه ات باران بود
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح...
بیمار خنده های توأم..........
بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی .......
گرمتر بتاب...
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند
ما دل به عشوه ی که دهیم.... اختیار چیست ؟